ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع:
  • 18 رای - 3.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان خانواده جن زده (واقعی)
نویسنده پیام
Milad Mishex غایب
صاحب خونه
******

پست‌ها: 3,210
تاریخ عضویت: Jul 2009
اعتبار: 92
تشکر: 1245
4785 تشکر شده در 907 ارسال
ارسال: #1
داستان خانواده جن زده (واقعی)
اعضاى هشت نفره يك خانواده قزوينى ادعا مى كنند كه از ۱۱ماه پيش يك بچه جن با آنان در ارتباط است!!
اعضاى هشت نفره يك خانواده قزوينى ادعا مى كنند كه از ۱۱ماه پيش يك بچه جن با آنان در ارتباط است ومى توانند به وسيله او از آنچه در آينده روى مى دهد مطلع شوند. فرزندان اين خانواده پس از دوستى و آشنايى با اين بچه جن دچار مشكلات شديد روحى و روانى شده اند.
� نخستين بار چه گذشت :
خانه در محله اى قديمى واقع شده است. پدر خانواده با نگرانى در مورد آنچه كه روى داده مى گويد: ۱۱ماه پيش بود. پسر كوچكم كه ۱۵ساله است دچار حالت تشنج گونه شديدى شده و در ناحيه گردن تمام رگهايش متورم شده و عضلات دستها و صورتش به شدت منقبض شده بود. او با صداى وحشتناكى با تمام ما درگير شده بود.
وى گفت: از اينكه پسرم دچار جنون آنى شده ترسيده بودم ونمى دانستم چه كار كنم، هيجان او به اندازه اى بود كه همه به او خيره شده بوديم تا اينكه او جلوى آينه رفت و در آن شروع به حرف زدن كرد.
وى گفت: بعد از آن كم كم آرام شد و بعد با اشاره به ما گفت: اين دختر دوست من است. ما هيچ كس را نمى ديديم ولى او در آينه شروع به صحبت كردن با او كه روز بعد وقتى سرسفره براى خوردن ناهار نشسته بوديم همسرم خواست پارچ آب را وسط سفره بگذارد، پسرم در يك لحظه پارچ را برداشته و به ديوار كوبيد و گفت: مامان! حواست كجاست؟ چرا پارچ را روى سر دوست من مى گذارى؟ خيلى از اين وضعيت احساس خطر كردم براى همين بود كه همان روز پسرم را به نزد يك متخصص روانپزشكى بردم و مشكل را با آنان در ميان گذاشتم ولى دكتر قرص آرامبخش براى او نوشت كه هيچ تاثيرى روى او نداشت و تنها براى مدتى او را آرام مى كرد.

*دومين جن زده
وى گفت: وضعيت پسرم همه اعضاى خانواده را پريشان كرده بود. همه نگران وضعيت او بوديم و مى ترسيديم كه مبادا بلايى سر او بيايد. در اين ميان دخترم كه تازه نامزد كرده بود بيشتر از بقيه احساس نگرانى مى كرد. بعد از چندروز متوجه شدم دخترم كه پرشور، اجتماعى و سرو زبان دار بود، ساعتها گوشه اى مى نشيند و به حالت افسردگى مبتلا شده است.
دخترم ديگر از خانه بيرون نمى رفت و در گوشه اى مى نشست. ساعتها گريه مى كرد. فكر مى كردم به خاطر وضعيت برادرش به اين روز افتاده است، ولى بعد از چندروز حالت عجيبى از او سر زد او ناخن هايش را به شدت مى جويد و در زمانى كه در اتاق تنها بود با خودش حرف مى زد. نامزد دخترم از وضعيتى كه پيش آمده بود گلايه مى كرد و رفتارهاى دخترم با او باعث شد كه او ناراحت شود و سرانجام به توصيه من رفت و آمدش را به خانه ما كم كرد.
اين پدر ادامه داد: دخترم در حرفهايش جسته و گريخته از دخترى حرف مى زد كه ما قادر به ديدن او نبوديم. او كم كم ديگر جلوى ما با موجودى حرف مى زد كه به چشم ما نمى آمد. هر روز شانه اى به دست مى گرفت و درهوا طورى تكان مى داد كه انگار دارد موهاى كسى را شانه مى كند.
وى ادامه داد: چند روزى گذشت يك روز تشنج شديدى به او دست داد و در يك لحظه به طرف من حمله كرد. از اين رفتار دخترم تعجب كردم. او با ناراحتى به من گفت: بابا! تو مقصر تمام بدبختى هائى هستى كه براى دوست من به وجود آمده است. سعى كردم او را آرام كنم. از او علت را پرسيدم و او گفت: تو دست هاى دوست مرا سوزانده اى.

*سومين جن زده
پدر مى گويد: پسر ديگرم هم بعد از مدت كوتاهى مثل آن دو شد. او هم از دوستى حرف مى زد كه ما او را نمى ديديم. مى دانستيم كه اين پسرمان هم مثل آن دوتاى ديگر جن زده شده است.

*پيشگويى
مادر خانواده در حالى كه ناراحت است مى گويد: در شرايطى بوديم كه نمى دانستيم چه كنيم. شوهرم و من به هر درى مى زديم به نتيجه نمى رسيديم. يك روز دخترم را شروع به نصيحت كردم و به او گفتم: دخترم تو چرا پدرت را آدمى سنگدل مى دانى كه دوست تو را سوزانده است. او آدم مهربانى است. دخترم گفت: مى دانى كه بابا قبلاً قصد ازدواج با شخص ديگرى را داشته است و اصلاً به تو هيچ علاقه اى ندارد. بعد هم گفت: زياد نگران دايى نباش. دايى دچار ناراحتى كليه است و تا ۱۰ ماه ديگر مى ميرد.
10 ماه بعد برادرم در بيمارستان جان سپرد. ديگر متوجه خطر جدى در نزديك خودمان شده بوديم. هركس آدرسى از پزشك، دعانويس و امامزاده مى داد بچه ها را به آنجا مى برديم. حتى گفتند زنى در شمال كشور امكان تسخير اجنه را دارد و ما بچه ها را به آنجا برديم. خانه آن زن در روستايى دورافتاده بود. پيرزن بچه هايم را داخل اتاقى برد. صداى ضجه بچه هايم را مى شنيدم، ديوانه شده بودم نمى توانستم تحمل كنم. شوهرم هم وضعيت بدترى از من داشت پيرزن با سرسختى به ما اجازه واردشدن به اتاق را نمى داد.
وى گفت: پنج روز آنجا بوديم. بچه هايم آرامتر شده بودند. پيرزن به من گفت: مقصر اصلى تمام اين ماجراها شوهر تو است. ولى نه من و نه شوهرم واقعاً علت را نمى دانستيم. چند روز بعد از بازگشتن به قزوين دوباره سردردها، تشنج ها، حرف زدن ها، شانه زدن موهاى دخترك جن و واگويه ها وپيشگويى ها شروع شد. هر روز وقتى سر سفره ناهار يا شام مى نشستيم مى دانستيم كه دخترم قاشق قاشق به دوستش غذا مى دهد. او قاشق را پر مى كرد در هوا مى چرخاند و به سوى كسى كه كنارش نشسته بود مى گرفت و غذاى درون قاشق در يك لحظه ناپديد مى شد، بى آنكه ببينيم كسى قاشق را به دهان مى برد.
پسر كوچك خانواده كه ۱۵ ساله است مى گويد: دوستم دخترى است كوچك. او مثل ما لباس مى پوشد ولى دست هاى او سوخته است. دوستم هميشه گريه مى كند و از پدرم ناراحت است.
*چرا؟
پسرك مى گويد: خب معلوم است پدرم دست هاى او را سوزانده است. پدر من، پدر ومادر او را هم سوزانده و كشته است. پسرك بغض مى كند و مى گويد: او در كنار من مى نشيند و من با اوحرف مى زنم و او اطلاعات زيادى را به من مى دهد.

*چهارمين جن زده
خاله بچه ها كه از شنيدن وضعيت بچه هاى خواهرش نگران شده است راهى قزوين مى شود تا جوياى حال آنان شود ولى اين زن بعد از چند روز اقامت در اين خانه وقتى به خانه اش باز مى گردد، دچار همين حالات مى شود بر اثر پيش آمدن اين حالات، همه از او فاصله مى گيرند و مشكلات زيادى براى او و خانواده اش پيش مى آيد.

*كودكان جن زده محله
چند كودك و نوجوان كه به نوعى از دوستان فرزندان اين خانواده قزوينى هستند بعد از مدتى دچار حالات مشابهى مى شوند. وضعيت همسايگان محله به هم ريخته است. يكى از اين خانواده ها كه ادعا مى كند فرزندش جن زده شده يك كوچه بالاتر و ديگرى چند كوچه آن سوتر ساكن است.
*بچه جن
تمام اين كودكان در مورد دوست كوچك خود مى گويند: او دخترى كوچك است. كاملاً شبيه انسان است. دست هايش سوخته است. لباس تميز ومرتبى بر تن دارد. او هميشه در حال گريه وزارى است. موهايش بلند است و مثل همه انسانها حرف مى زند. پدر خانواده در مورد حالاتى كه در تمام فرزندانش مشاهده كرده است مى گويد: وقتى در لحظاتى بچه هايم ادعا مى كنند كه دوست جن شان را مى بينند دست هايشان مثل او از هم به دو طرف باز مى شود. عضلاتشان كشيده شده، چشمان شان كاملاً سرخ و پرخون و رگ هاى گردنشان متورم و چهره شان دگرگون مى شود.

*ادامه پيشگويى ها
بچه ها گاه و بى گاه از ...، نبودن همسايه، آمدن ميهمان، كتك و دعوا در محل كار خبر مى دهند. در حالى كه اين پيشگويى ها تاكنون كاملاً درست بوده است. مادر بچه ها با گريه مى گويد: نمى دانم چرا بچه هايم اينطورى شده اند. از اين وضعيت ناراحت هستيم. آنها بعد از تشنج با تزريق سرم و دارو آرام شده و به حالت عادى باز مى گردند.
� متخصصان چه مى گويند؟
يك كارشناس ارشد روانشناسى با اشاره به مشكلات روحى و روانى اين افراد مى گويد: جن قابل لمس يا ديدن نيست. در احاديث و روايت اسلامى نيز به آن اشاره شده ولى به صورتى كه اين خانواده وبچه ها ادعا مى كنند نيست به احتمال قوى همه اين افراد دچار ناراحتى روحى-روانى كه زاده تخيل و تلقين است شده اند.

پرسید: سیگارت را ترک کردی؟
گفتم: نه- کبریت را ترک کردم!
سیگار را با سیگار روشن می کنم...!
(آخرین ویرایش در 11-17-2009 10:00 PM توسط Milad Mishex.)
11-17-2009 09:58 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط Nice , blacksite , Saeed_javat , sepehraoe
Guardian آفلاین
پايه ثابت
*****

پست‌ها: 917
تاریخ عضویت: Sep 2008
اعتبار: 17
تشکر: 62
221 تشکر شده در 91 ارسال
ارسال: #2
RE: داستان خانواده جن زده (واقعی)
همون طور كه ذكر شده نه تنها گفته هاي قرآن بلكه سومريان رو هم زير سوال مي برد ، LoL

به امید اون روز
که سیاسی نیست
سروریه
هرکی گفت کدوم روزه؟
11-17-2009 11:40 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط Nice , obsident , bermooda , Terrible
Thebig آفلاین
عضو
***

پست‌ها: 132
تاریخ عضویت: Oct 2009
اعتبار: 7
تشکر: 64
73 تشکر شده در 26 ارسال
ارسال: #3
RE: داستان خانواده جن زده (واقعی)
جالبه اما احساس نمی کنید مخاطبانی در این سرور وجود دارند که سنشان متحمل این گونه تاپیک ها نباشد ؟ Pgame با بچه های سیزده چهارده ساله هم در ارتباط اون بچه ای که میاد این تاپیک رو می خونه مطمئنا دچار ناراحتی می شه، این داستان ها و اتفاقات جالبه اما من هم با این که 24 سال سن دارم یه تکونی می خورم وقتی با این جور داستان ها برخورد می کنم. من مخالفم که این گونه تاپیک ها در اینجا که با سنین مختلف سروکار داره نوشته بشود. در کل این نظر من بود و گرنه خودم پوستم کلفت تر از این حرفهاست. در این مورد هم یک اتفاق واقعی که برای خودم و یکی از اقوامم اتفاق افتاد وجود داره که می تونم به تاپیک شما اضافه کنم اما صلاح اینه که این کارو نکنم.

میلاد جان بقیه تاپیک هات حرف نداره خسته هم نباشی امیدوارم از نظرم نارحت نشده باشی فقط نظر بود.
Keep it up

[عکس: 397261.jpg]
11-20-2009 04:48 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط priestwow , DARKNESS , Slow"RaiN
Milad Mishex غایب
صاحب خونه
******

پست‌ها: 3,210
تاریخ عضویت: Jul 2009
اعتبار: 92
تشکر: 1245
4785 تشکر شده در 907 ارسال
ارسال: #4
RE: داستان خانواده جن زده (واقعی)
خوشحال میشم وقتی نظرتون رو در مورد تایپیک های من میگین. چون می تونم از این طریق تایپیک های بهتر بذارم و ببینم مخاطبین این فروم به چه چیز های بیشتر علاقه نشون می دن تا بتونم بیشتر روی اونا کار کنم

پرسید: سیگارت را ترک کردی؟
گفتم: نه- کبریت را ترک کردم!
سیگار را با سیگار روشن می کنم...!
11-20-2009 11:59 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Miller غایب
صاحب خونه
******

پست‌ها: 2,227
تاریخ عضویت: Dec 2009
اعتبار: 66
تشکر: 4394
6328 تشکر شده در 855 ارسال
ارسال: #5
RE: داستان خانواده جن زده (واقعی)
(11-17-2009 09:58 PM)Milad Mishex نوشته:  [size=medium]پسرك مى گويد: خب معلوم است پدرم دست هاى او را سوزانده است. پدر من، پدر ومادر او را هم سوزانده و كشته است. پسرك بغض مى كند و مى گويد: او در كنار من مى نشيند و من با اوحرف مى زنم و او اطلاعات زيادى را به من مى دهد.

اولا بدن جن از آتش درست شده

دوما جن ها هیچ موقع با انسان های عادی ارتباط برقرار نمی کنند
12-26-2010 01:45 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط bermooda
ONE آفلاین
عضو فعال
****

پست‌ها: 577
تاریخ عضویت: Jul 2010
اعتبار: 25
تشکر: 421
711 تشکر شده در 153 ارسال
ارسال: #6
RE: داستان خانواده جن زده (واقعی)
(12-26-2010 01:45 AM)Miller نوشته:  
(11-17-2009 09:58 PM)Milad Mishex نوشته:  [size=medium]پسرك مى گويد: خب معلوم است پدرم دست هاى او را سوزانده است. پدر من، پدر ومادر او را هم سوزانده و كشته است. پسرك بغض مى كند و مى گويد: او در كنار من مى نشيند و من با اوحرف مى زنم و او اطلاعات زيادى را به من مى دهد.

اولا بدن جن از آتش درست شده

دوما جن ها هیچ موقع با انسان های عادی ارتباط برقرار نمی کنند

بدن ما از خاكه آجرم از خاكه اگه يه آجر از 50 متري بخوره تو سرتون ميميريد
شما تو اداره ارتباطات اجنه هستيد كه ميگيد با آدماي معمولي ارتباط برقرار نميكنن؟

دو چیز جواب ندارد اولی حرف حساب دومی حرف مفت!!!
12-26-2010 02:09 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط bermooda
Barbi آفلاین
مظلوم
*****

پست‌ها: 2,558
تاریخ عضویت: Jul 2009
اعتبار: 78
تشکر: 4909
4048 تشکر شده در 1116 ارسال
ارسال: #7
RE: داستان خانواده جن زده (واقعی)
کاری ندارم واقعیه یا نه
هر چند همه چیز ممکنه

ولی اجنه قیلفه خاص خودشون رو دارن
و این که این کاملا شبیه انسانه و این که این مرد پدر و مادرش رو کشته و دستای اینو سوزونده بیشتر شبیه روح میشه نه جن!

نقل قول:
الهی شکر.
12-26-2010 08:08 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
bermooda آفلاین
پايه ثابت
*****

پست‌ها: 1,470
تاریخ عضویت: Sep 2008
اعتبار: 83
تشکر: 4572
3713 تشکر شده در 571 ارسال
ارسال: #8
RE: داستان خانواده جن زده (واقعی)
چند روز پيش با دوستان نشسته بوديم كه نميدونم چي شد كه حرف جن آمد وسط .
هركسي از باباش يا پدربزرگش خاطره اي از ديدن جن داشت .
جالب اونجا بود كه همه ظاهربيخيالي داشتند و الكي ميخنديدن ولي ته دلشون داشتند ميلرزيد....

يكي از دوستان كه آدمي بسيار آروم وساكت ومتيني هست و هيچ اظهار نظري نميكرد . با اصرار دوستان كه نظرش رو بگه شروع به صحبت كرد .

گفت : پادشاه جن هاي مسلمان دنيا كه شخصيتي بزرگي هست به نام جعفرجني كه در حدود 1300 سال سن داشت حدوداً چند سال پيش به رحمت خدا رفته و عالمان ديني ما اين قضيه رو تاييد كردند و روضه ايشان در اكثر شهرهاي ايران بخصوص در يزد مسجد برخوردار انجام شد .

من كه ازشنيدن اين حرف ها شاخ در آورده بودم ..... ولي با تحقيق كردن به صحت اين قضيه پي بردم .

قانون جاذبه افكار : هرچيز كه در موردش فكر كنيد خوب يا بد اتفاق مي افته .
12-26-2010 08:54 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
blackstar128 آنلاین
عضو فعال
****

پست‌ها: 265
تاریخ عضویت: Feb 2010
اعتبار: 12
تشکر: 1845
239 تشکر شده در 113 ارسال
ارسال: #9
RE: داستان خانواده جن زده (واقعی)
طبق منابع دینی ما جن ها قدرت پیش گویی ندارند یعنی گرچه ظاهرا در مکان مشترک نیستیم ولی جن هم در همین زمان زندگی می کند پس قدرت پیشگویی ندارد

FOR THE HORDE
12-26-2010 03:34 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط ONE
ONE آفلاین
عضو فعال
****

پست‌ها: 577
تاریخ عضویت: Jul 2010
اعتبار: 25
تشکر: 421
711 تشکر شده در 153 ارسال
ارسال: #10
RE: داستان خانواده جن زده (واقعی)
(12-26-2010 08:54 AM)bermooda نوشته:  چند روز پيش با دوستان نشسته بوديم كه نميدونم چي شد كه حرف جن آمد وسط .
هركسي از باباش يا پدربزرگش خاطره اي از ديدن جن داشت .
جالب اونجا بود كه همه ظاهربيخيالي داشتند و الكي ميخنديدن ولي ته دلشون داشتند ميلرزيد....

يكي از دوستان كه آدمي بسيار آروم وساكت ومتيني هست و هيچ اظهار نظري نميكرد . با اصرار دوستان كه نظرش رو بگه شروع به صحبت كرد .

گفت : پادشاه جن هاي مسلمان دنيا كه شخصيتي بزرگي هست به نام جعفرجني كه در حدود 1300 سال سن داشت حدوداً چند سال پيش به رحمت خدا رفته و عالمان ديني ما اين قضيه رو تاييد كردند و روضه ايشان در اكثر شهرهاي ايران بخصوص در يزد مسجد برخوردار انجام شد .

من كه ازشنيدن اين حرف ها شاخ در آورده بودم ..... ولي با تحقيق كردن به صحت اين قضيه پي بردم .

منظورتون زعفرجني بوده نه؟

دو چیز جواب ندارد اولی حرف حساب دومی حرف مفت!!!
12-26-2010 06:52 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط bermooda
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 4 مهمان